تبليغاتX
غـمـکــــده

nobatehamdely

محسن

nobatehamdely

http://nobatehamdely.blogfa.com

غـمـکــــده

غـمـکــــده

غـمـکــــده

غمکده تنها مکانی است که خاطرات را در آن می نگارم تا شاید دیگر روز که خورشید برآید و زمین را روشن کند، چشمان بیداری غم تنهایی را حس کنند و بدانند که عشق حقیقتی است در ظاهر شیرین و در باطن تلخ
می نگارم تا درس عبرتی شود برای دیگران
در غمکده می نویسم که تنها مانده ام تا دگر روز که خاطرم پریشان شد به یاد آورم، ره به ظاهر آسان است و در حقیقت سخت
در غمکده می نگارم که دوست داشتن از عشق برتر است و چیزی که از دل برآید لاجرم بر دل نشید
در غمکده می نگارم :
معشوقي را كه چشم انتخاب كند، چه بسا محبوب دل نشود اما آن را كه دل پسندد، بي گمان نور چشم خواهد شد.
پس بخوانید و بنگارید از غم دور بودن کاش عشـق مفهومی دیگر داشت

غـمـکــــده

به هيچ کس اعتماد نکن

به هيچ کس راز دل نگو

به هيچ کس نگو که دل بسته ام به تو

به هيچ کس نگو که عاشقش شدی

نه، نه، نگو

نه، نه، به هيچ کس اعتماد نکن

به هيچ کس نگو که يک شبی کنار پنجره گريه کردی به خاطرش

به هيچ کس نگو که از ديدنش سرعت قلبت از ثانيه جلو می زند

به هيچ کس نگو که روزها گذشت و پير شدی در انتظار ديدنش

به هيچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره ديدنش

به هيچ کس حتی کسی که چتر شد زير باران برای تو

به هيچ کس حتی کسی که گفت عاشقت شده است

به هيچ کس حتی کسی که نيمه شب برای تو شعر گفته است

به هيچ کس حتی کسی که گفت از بی اعتناييت دلم شکسته است

شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را

نه کسی به احساس پاک تو که مثل يک گل شکفته است توجهی نمی کند

آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چيده می شود

يا که زير پايشان مثل يک علف لهيده می شود

ديدی که گفتم به هيچ کس اعتماد نکن

پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلايه ای نکن

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
ای کاش
كاش هرگز رویای سبز پاكی ها خزان نمی شد و پاییز جرات نمی كرد بر دل های بهاری قدم بگذارد. كاش هر روز سری به پاكی های قلبم می زدم و آن را غباروبی می كردم تا هرگز چون برگ های رنگ پریده از شاخه عمرمان نریزند. كاش همیشه حتی در خلوت دل، گلدان های ایمانمان را سیرابِ سیراب می كردیم تا هرگز غنچه ای از آن پژمرده نگردد. كاش ما هم در فراسوی نگاه یک غریب قدری مهربانتر می شدیم تا هرگز پرستویی را غریب نمی خواندند. كاش ناپاكي و زشتي مثل برگ خزان زده از دل ما پر می كشید و بر باد خاطره می رفت. كاش انسانیت هرگز نمی مرد و دست های توانا هرگز در پی شكستن غنچه ای نبود. كاش چشمه های محبت همیشه باز می ماندند تا بنفشه ای از تشنگی نخشكد. كاش خوبی مثل نسیم بهار از دل ما نرود كه اگر برود انسانیت به تمام معنا مرده. كاش احساسات یكدیگر را دستخوش توفان های بی دلیل قرار نمی دادیم تا آبروی كسی مثل برگ بر باد نرود. كاش محبت بیشتر از تنفر در دشت پر وسعت قلبمان لانه می كرد. كاش ایمانمان را به گل سرخ از دست نمیدادیم چون گل سرخ مظهر محبت و عشق است. كاش . . . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
... و اما عشق
بزرگترین دورغ زندگی

                        عشق

                               است

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط محسن |
هرگز نگو.........

هرگز نگو كه دوست داري ..........اگر حقيقتا به ان اهمبت نمي دهي

درباره احساسات سخن نگو..........اگرواقعاوجود ندارد

هرگز دستي را نگير ............... .وقتي قصد شكستن قلبش را داري

هرگزنگو برایش هستی تا هميشه ...............وقتي ميداني جدا ميشوي

هرگز به چشماني نگاه نكن .........وقتي قصد دروغ گفتن داري

هرگزسلامي نده ......................وقتي ميانش خداحافظي در پيش است

به كسي نگو كه تنها اوست ........وقتي كه در ذهنت به ديگري فكر ميكني

وهرگزقلبي را قفل نكن.............وقتي كليدش را نداري

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
تردیدها خیانتکارند. ما را از تلاش می هراسانند و اغلب اوقات باعث می شوند هنگام برد ببازیم !


 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
تا شقایق هست زندگی باید کرد
 

شقايق گفت :با خنده، نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سُرخم چنان آتش، حديث ديگری دارم
گلی بودم به صحرايی، نه با اين رنگ و زيبایی
نبودم آن زمان هرگز، نشان عشق و شيدايی
يکي از روزهايی که، زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت، تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکيده، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد يکی خسته، به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش، پيدای پيدا بود،

 ز آنچه زير لب می گفت، شنيدم سخت شيدا بود

نمی دانم چه بيماری
به جان دلبرش افتاده بود
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش، آندم شفا يابد
چنانچه با خودش می گفت: بسی کوه و بيابان را
بسی صحرای سوزان را، به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده؛

 که افتاد چشم او ناگه
به روی من، بدون لحظه ای ترديد شتابان شد به سوی من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش، زمين می سوخت
و ديگر داشت در دستش، تمام ريشه ام می سوخت
به لب هايی که تاول داشت گفت: چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبی نيست
به جانم هيچ تابی نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز

دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛

 خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهميد حالش را

 چنان می رفت و من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پايان کو؟
نه حتی آب، نسيمی در بيابان کو؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمی انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گويی جهان را زيرو رو می کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزی که هرجا بود، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه مي گويم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فرياد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايی
و با اين رنگ و زيبايی
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
میوه ممنوعه

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

                       هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

                       هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

                        جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

                        عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد! 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط محسن |
و اما...
تقـدیر چنین بود که با رفـتنت ای دوست

                     ما نیز از این گستـــره کم کم بگریزیم

  بعد ازتودر این دشت بلاخیز من و عشق

                     تصـمـیم گرفــتیـم که از هم  بگــریزیم

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط |

لحظه ها را درياب ! چشم فردا کور است


نه چراغيست در آن پايان ، هر چه از دور نمايان است...


شايد آن نقطه نوراني چشم گرگان بيابان باشد... .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
سخاوتمندی
يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
دبستان استعدادهای درخشان....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
جدایی.........
 که به دنیا می آییم گریه می کنیم.

گریه ی اولین جدایی.بزرگ تر که می شویم

 فراموش می کنیم که جدایمان کردند.

کمکم آرام می گیریم.مدرسه می رویم...

دانشگاه میرویم...ازدواج می کنیم...

و هر بار که جدایی را تجربه می کنیم به یاد اولین جدایی می گرییم.

زندگی می گذرد و باید زیست.با یکدیگر دوست می شویم

 تا فراموش کنیم که جدا شده ایم.می میریم...

لبخندی دلنشین و اتصالی جدایی ناپذیر.

تنها اتفاق زندگی که در آن گریه نمی کنیم.

همه می گریند و نمی دانند که غمشان از جداییشان است که همچنان ادامه دارد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
آسمان ابری...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط محسن |
مردم از بس زندگي تكرار شد....

بي تو دنيا بر سرم آوار شد

بين ما هر پنجره ديوار شد

آنكه اول نوش دارو مي نمود

برلب ما زهر نيش مار شد

درد ما در بودن ما ريشه داشت

رفتن و مردن علاج كار شد

عيب از ما بود و از ياران نبود

تا كه ياري يار شد بيزار شد

عاقبت با حيله سودا گران

عشق هم كالاي هر بازار شد

آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟

مردم از بس زندگي تكرار شد

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط محسن |
خسته شدم پس كي تمام مي شود لحظه هاي جدايي!!!
 

تك به  تك

 

دقيقه به  دقيقه

 

ثانيه به  ثانيه

 

ساعت به  ساعت

 

روز به روز

 

شب به شب

 

مي شمارم !!!

 

خسته شدم پس كي تمام مي شود لحظه هاي جدايي!!!

 

خسته شدم پس به اميد اينكه ساعت فردا شود تا تو دوباره بيايي!!!

 

مي شمارم مي شكنم مي كشم مي گريم

 

تا لحظه ها فردا شوند تا تو ..........

 

باز دوباره شروع مي كنم به شمردن .....

 

تك به  تك

 

دقيقه به  دقيقه

 

ثانيه به  ثانيه

 

ساعت به  ساعت

 

روز به روز

 

شب به شب....

 

تا اين كابوس هاي بي تو تمام شود !!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط محسن |
ژرفای عشق

 

وهمواره اینگونه است

 که عشق ژرفای خود را تا لحظه جدایی

 در نمی یابد

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط درياي خاموش |
به نام انکه ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند

 

" آدم ها به هم گل مي دهند،چون معناي واقعي عشق

 

 در گلها نهفته است.

 

  كسي كه بكوشد صاحب گلي شود،پژمردن زيبايي اش را خواهد ديد.

  اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد

 

،همواره با او خواهدماند........

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
با اجازه از دوست عزیزم راحیل ((خطای عشق))

عشق ورزیدن خطاست

حاصلش دیوانگیست

عشق بازان جملگی دیوانه اند

عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند

عشق کو

عاشق کجاست

معشوق کیست

جنبش نفس است که عشقش خوانده اند

آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما

گر بیابد بیشتر

گر ببیند دلبران تازه تر

عشق عالم سوز خاموش می شود

چهره ی ما هم فراموش می شود

             

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط محسن |
نقاشی دو فرشته!!!

 

 

دو مرد چند دقیقه روبه روی تابلویی ایستاده بودند که در ان

 

دو فرشته دست در دست هم به سوی شهری فرود می امدند

 

یکی از مرد ها گفت:"این تابلو وحشت طاعون سیاه است.مردم دارند می میرند.

 

نمی خواهم تصویر فرشتگان را ببینم".

 

دیگری گفت:"این تابلو فراتر از طاعون است.تجلی افسانه ای زرین است.

 

فرشته ای که قرمز پوشیده ابلیس است.یعنی شر!!

 

ببین کیسه ی کوچکی به کمرش اویخته:داخل کیسه بیماری همه گیری است

 

 که زندگی ما و خانواده مان را نابود می کند"

 

مرد با دقت به تابلو نگریست.ابلیس به راستی کیسه ی کوچکی داشت

 

 با این وجود فرشته ای که او را راهنمایی می کرد

 

 چهره ای موقر  ارام و نورانی داشت.

 

-اگر ابلیس طاعون می اورد این یکی که دست او را گرفته کیست؟؟!!

 

-فرشته ی خداست پیام اور نیکی.بدون اجازه او بدی نمی تواند تجلی یابد

 

-پس دارد چه می کند؟!

 

-جایی را به ابلیس نشان می دهد که فاجعه ای باید مردمش را منزه کند....

 

 

    

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط محسن |
سنگهای بزرگتر

 

استاد گلدانی شیشه ای روی میز گذاشت.بعد یک دوجین سنگ از داخل کیسه ای بیرون اورد که هرکدام به اندازه ی یک پرتقال بودند.

 

بعد یکی یکی سنگها را داخل  گلدان انداخت.وقتی گلدان تا لبه پر از سنگ شد  از شاگردانش  پرسید پر شده ؟!

 

همه گفتند بلی....اما استاد از کیسه ی دیگری مقداری ریگ بیرون  اور

د

.گلدان را کمی تکان داد و بعد توانست ریگها را هم در گلدان بیندازد

.

دوباره پرسید پر شده؟!؟

 

شاگردها گفتند بله این بار دیگر پر شده...

.

استاد کیسه ی دیگری را باز کرد وکمی خاک بیرون اورد و در گلدان ریخت

 

 خاک فضای خالی میان سنگها را پر کرد و تا لبه گلدان رسید!!!

 

استاد گفت بسیار خوب دیگر گلدان پر شده است.فکر می کنید می خواستم

 

 چه چیزی را به شما بیاموزم؟!

 

شاگردی گفت:این که مهم نیست ادم چقدر گرفتار باشد همیشه وقتی برای پرداختن

 

 به کارهای دیگر هم وجود دارد....

 

استاد گفت: اصلا. این نمایش کوچک نشان می دهد که اگر اول سنگهای بزرگ

 

 را در گلدان نیندازیم بعدا نمی توانیم!!!

 

پس مسا یل بزرگ در زندگی ما کدامند؟!؟!

 

برنامه هایی که به تاخیر می اندازیم.

 

ماجراهایی که به سراغشان نمی رویم.

 

عشقهایی که برای انها نمی جنگیم.

 

کدامند؟!؟!

 

از خود بپرسید سنگهای بزرگ زندگیتان کدامند

 

که اتش خداوند را در دل شما زنده نگاه می دارند.

 

و بی درنگ انها را در گلدان تصمیم های خود بیندازید وگرنه دیگر

 

 جایی برای انها پیدا نمی کنید!!!!!

پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط محسن |
سلاااااااام

سلاااام

 

سلام به همه ی شما دوستای گلم 

 

تصمیم گرفتیم از این به بعد واستون از حکایتهای

 

 پائولوکوئلیو بنویسیم امیدوارم خوشتون بیاد.

 

حتما نظر بدین دوست داریم نظر شمارو هم بدونیم....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط محسن |
مانده ام تنهای تنها

كاش مي دانستي دلم در حسرت دوباره ديدنت درسينه مي سوزد  

 

كاش مي دانستي شمع آرزوهاي مرا باد جدايي تو خاموش كرد

 

كاش مي دانستي جاي تو براي هميشه كنار تنهايي من خاليست

 

كاش ميدانستي اين دل پس از تو ديگر ارزش نگه داشتن ندارد

 

كاش قصه تنهايي مرا از چشمان بي فروغم مي خواندي

 

حالا چگونه به نبودن هميشگي ات عادت كنم؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط محسن |
برای تو
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط محسن |
تقدیم به تنها خواهرم
 اين متن رو تقديم مي كنم به خواهر گلم

با من بمان همسفرم اي تو مظهر زيبايي ها ، اي تو همسفر جاده

 هاي بي پايان زندگي با من بمان عزيزم اي تو به بلندي كوه ها ، به

درخشندگي ستاره ها ، به گرمي خورشيد ، به وسعت دشت عشق با ماندنت با من ، مرا كه حقير و پر از نيازم ، مني كه خاموش و بي نورم ،

 مني كه سرد وخالي ام كمي اميدوار به زندگي كن! اي تو ساحل

 عاشقي ، اي كه اشكهاي روي گونه هايت مانند شبنمي روي گل

است ، اي كه صداي نفسهايت مانند صداي امواج درياي عاشقي است

 ، اي كه حرفهايت به شيريني قند ونبات است با من بمان و مني كه

 همان كوير تشنه و بي جانم ، مني كه شاخه اي خشك و مني كه

خسته و خورد از زندگي ام آرام كن بمان اي همسفر جاده هاي خسته

 و خالي ام ، بمان و در اين راه هاي پر فراز و نشيب زندگي ام بهترين

 همسفر و همدم و فرشته نجات باش بمان تا با هم از حادثه ها بگذريم

 ، از پلي كه بر روي دره هاي بي محبتي و جدايي مي باشد عبور كنيم

تا به مقصدمان كه خانه دل سرخ است برسيم اي تو كه خون عاشقي

را در رگهاي سرد و خشك من جاري ساختي ، اي كه نفسي دوباره به

 زندگي من دادي ، اي كه حال و هوايي دوباره به دنياي عاشقي من

 دادي ، با من بمان تا ديگربر نام عشق لعنت نگويم، بمان تا ديگر عشق

را در ذهنم پوچ و بي هويت ندانم! عشق اگر همان عشق قصه ها باشد

 واقعي است ، عشق اگر به شيريني عشق ليلي و مجنون باشيد

واقعي است ، پس بيا ، بيا با من بمان تا با هم قصه اي ديگر در صحنه

روزگار بر جا بگذاريم و ما همان ليلي و مجنون دوم قصه ها و افسانه

 شويم ، بيا ما حتي از ليلي و مجنون نيز حادثه ساز تر و عاشقتر و

ديوانه تر باشيم اي كه تو با اراده و اطمينان همسفرم شدي ، و با

احساسي پاك و پر ازعشق پا به اين جاده هاي پر فراز زندگي ام

گذاشتي تا پايان راه با من باش ، و دستت را از من جدا نكن! مرا دراين

جاده هاي تشنه و پر از درد رها نكن ، مرا تنها نگذار عزيزم ، قلب مرا

آرام كن عزيزم! به من اميد بده كه به آن مقصدي كه ميخواهيم خواهيم

 رسيد عزيزم! اي مظهر زيبايي ها ، اي گل شقايقي كه در تپه دلم

روييده اي تا ابد با من بمان عزيزم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط محسن |
زندگی چیست؟!؟!؟
 

 

امدن! 
افتان و خیزان!
در به در دنبال تاکستان خوشبختی دویدن چیدن یک میوه از ان یا نچیدن...
این تمام زندگیست!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
شوق دبدار

پس بیا خوبیها را + و بدیها را – کنیم و زیر رادیکال قرار دهیم و از ان جذر محبت بگیریم.

محبوبم تو را چه بنامم x یا y ؟؟؟؟

فقط می دانم که sin لبانت با cos چشمانم مساوی است.من و تو یک عامل مشترک بودیم که هیچ ریاضی دانی نمی توانست ما را به توان برساند.تنها فیثا غورس ریاضیدان یونانی است که توانست ما را از راه معادله ی دو مجهولی کنار هم بیاورد و به توان برساند تا از راه اتحاد مزدوج باهم ازدواج کنیم....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
دیروز. امروز. فردا

امروز : دارم به فردایی فکر می کنم که ما دیگر نباشیم و دیگران باشند

 

 و به فردای خویش فکر کنند.

 

فردا: حالا قرار است من دیگر نباشم و دیگران به فردایشان فکر کنند.

 

 

شاید دیروز: دارم فکر می کنم به زودی که من باشم و به اینده ام فکر کنم.

 

 

پایان : در ملول این روزها که رفته اند.همه امدند و رفتندو هیچکدام به

 

همیشگی بودن خدا فکر نکرد…

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،‌ ديوانه هيچ نداشت و گريست،‌

 گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد،‌

اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |

کاش مي دانستم بعد از مرگم اولين اشک از چشمان چه کسي جاري مي شود،

 

 و آخرين سياهپوش که مرا به فراموشي مي سپارد چه کسي خواهد بود

 

تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط درياي خاموش |
می نویسم به خاطر تو...
 

تنها برای تو قلب مهربان تو می نویسم که اولین عشق بی انتهای زندگی ام هستی

هزاران گل را به پای تو که ناخواسته در دام عشقت اسیر شده ام می ریزم

دوستت دارم و بدان که دنیا با حضور تو معنا گرفته

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط محسن |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران