به هيچ کس اعتماد نکن
به هيچ کس راز دل نگو
به هيچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هيچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه، نگو
نه، نه، به هيچ کس اعتماد نکن
به هيچ کس نگو که يک شبی کنار پنجره گريه کردی به خاطرش
به هيچ کس نگو که از ديدنش سرعت قلبت از ثانيه جلو می زند
به هيچ کس نگو که روزها گذشت و پير شدی در انتظار ديدنش
به هيچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره ديدنش
به هيچ کس حتی کسی که چتر شد زير باران برای تو
به هيچ کس حتی کسی که گفت عاشقت شده است
به هيچ کس حتی کسی که نيمه شب برای تو شعر گفته است
به هيچ کس حتی کسی که گفت از بی اعتناييت دلم شکسته است
شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را
نه کسی به احساس پاک تو که مثل يک گل شکفته است توجهی نمی کند
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چيده می شود
يا که زير پايشان مثل يک علف لهيده می شود
ديدی که گفتم به هيچ کس اعتماد نکن
پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلايه ای نکن
عشق
است
|
هرگز نگو كه دوست داري ..........اگر حقيقتا به ان اهمبت نمي دهي درباره احساسات سخن نگو..........اگرواقعاوجود ندارد هرگز دستي را نگير ............... .وقتي قصد شكستن قلبش را داري هرگزنگو برایش هستی تا هميشه ...............وقتي ميداني جدا ميشوي هرگز به چشماني نگاه نكن .........وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگزسلامي نده ......................وقتي ميانش خداحافظي در پيش است به كسي نگو كه تنها اوست ........وقتي كه در ذهنت به ديگري فكر ميكني وهرگزقلبي را قفل نكن.............وقتي كليدش را نداري
|

شقايق گفت :با خنده، نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سُرخم چنان آتش، حديث ديگری دارم
گلی بودم به صحرايی، نه با اين رنگ و زيبایی
نبودم آن زمان هرگز، نشان عشق و شيدايی
يکي از روزهايی که، زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت، تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکيده، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد يکی خسته، به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش، پيدای پيدا بود،
ز آنچه زير لب می گفت، شنيدم سخت شيدا بود
نمی دانم چه بيماری
به جان دلبرش افتاده بود
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش، آندم شفا يابد
چنانچه با خودش می گفت: بسی کوه و بيابان را
بسی صحرای سوزان را، به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده؛
که افتاد چشم او ناگه
به روی من، بدون لحظه ای ترديد شتابان شد به سوی من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش، زمين می سوخت
و ديگر داشت در دستش، تمام ريشه ام می سوخت
به لب هايی که تاول داشت گفت: چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبی نيست
به جانم هيچ تابی نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛
خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهميد حالش را
چنان می رفت و من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پايان کو؟
نه حتی آب، نسيمی در بيابان کو؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمی انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گويی جهان را زيرو رو می کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزی که هرجا بود، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه مي گويم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فرياد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايی
و با اين رنگ و زيبايی
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
ما نیز از این گستـــره کم کم بگریزیم
بعد ازتودر این دشت بلاخیز من و عشق
تصـمـیم گرفــتیـم که از هم بگــریزیم
لحظه ها را درياب ! چشم فردا کور است
نه چراغيست در آن پايان ، هر چه از دور نمايان است...
شايد آن نقطه نوراني چشم گرگان بيابان باشد... .
در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد
.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به
هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!![]()
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود
گریه ی اولین جدایی.بزرگ تر که می شویم
فراموش می کنیم که جدایمان کردند.
کمکم آرام می گیریم.مدرسه می رویم...
دانشگاه میرویم...ازدواج می کنیم...
و هر بار که جدایی را تجربه می کنیم به یاد اولین جدایی می گرییم.
زندگی می گذرد و باید زیست.با یکدیگر دوست می شویم
تا فراموش کنیم که جدا شده ایم.می میریم...
لبخندی دلنشین و اتصالی جدایی ناپذیر.
تنها اتفاق زندگی که در آن گریه نمی کنیم.
همه می گریند و نمی دانند که غمشان از جداییشان است که همچنان ادامه دارد.

بي تو دنيا بر سرم آوار شد
بين ما هر پنجره ديوار شد
آنكه اول نوش دارو مي نمود
برلب ما زهر نيش مار شد
درد ما در بودن ما ريشه داشت
رفتن و مردن علاج كار شد
عيب از ما بود و از ياران نبود
تا كه ياري يار شد بيزار شد
عاقبت با حيله سودا گران
عشق هم كالاي هر بازار شد
آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟
مردم از بس زندگي تكرار شد
تك به تك
دقيقه به دقيقه
ثانيه به ثانيه
ساعت به ساعت
روز به روز
شب به شب
مي شمارم !!!
خسته شدم پس كي تمام مي شود لحظه هاي جدايي!!!
خسته شدم پس به اميد اينكه ساعت فردا شود تا تو دوباره بيايي!!!
مي شمارم مي شكنم مي كشم مي گريم
تا لحظه ها فردا شوند تا تو ..........
باز دوباره شروع مي كنم به شمردن .....
تك به تك
دقيقه به دقيقه
ثانيه به ثانيه
ساعت به ساعت
روز به روز
شب به شب....
تا اين كابوس هاي بي تو تمام شود !!!
وهمواره اینگونه است
که عشق ژرفای خود را تا لحظه جدایی
در نمی یابد![]()
![]()

" آدم ها به هم گل مي دهند،چون معناي واقعي عشق
در گلها نهفته است.
كسي كه بكوشد صاحب گلي شود،پژمردن زيبايي اش را خواهد ديد.
اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد
،همواره با او خواهدماند........

عشق ورزیدن خطاست
حاصلش دیوانگیست
عشق بازان جملگی دیوانه اند
عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند
عشق کو
عاشق کجاست
معشوق کیست
جنبش نفس است که عشقش خوانده اند
آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما
گر بیابد بیشتر
گر ببیند دلبران تازه تر
عشق عالم سوز خاموش می شود
چهره ی ما هم فراموش می شود
![]()
دو فرشته دست در دست هم به سوی شهری فرود می امدند
یکی از مرد ها گفت:"این تابلو وحشت طاعون سیاه است.مردم دارند می میرند.
نمی خواهم تصویر فرشتگان را ببینم".
دیگری گفت:"این تابلو فراتر از طاعون است.تجلی افسانه ای زرین است.
فرشته ای که قرمز پوشیده ابلیس است.یعنی شر!!
ببین کیسه ی کوچکی به کمرش اویخته:داخل کیسه بیماری همه گیری است
که زندگی ما و خانواده مان را نابود می کند"
مرد با دقت به تابلو نگریست.ابلیس به راستی کیسه ی کوچکی داشت
با این وجود فرشته ای که او را راهنمایی می کرد
چهره ای موقر ارام و نورانی داشت.
-اگر ابلیس طاعون می اورد این یکی که دست او را گرفته کیست؟؟!!
-فرشته ی خداست پیام اور نیکی.بدون اجازه او بدی نمی تواند تجلی یابد
-پس دارد چه می کند؟!
-جایی را به ابلیس نشان می دهد که فاجعه ای باید مردمش را منزه کند....
استاد گلدانی شیشه ای روی میز گذاشت.بعد یک دوجین سنگ از داخل کیسه ای بیرون اورد که هرکدام به اندازه ی یک پرتقال بودند.
بعد یکی یکی سنگها را داخل گلدان انداخت.وقتی گلدان تا لبه پر از سنگ شد از شاگردانش پرسید پر شده ؟!
همه گفتند بلی....اما استاد از کیسه ی دیگری مقداری ریگ بیرون اور
د
.گلدان را کمی تکان داد و بعد توانست ریگها را هم در گلدان بیندازد
.
دوباره پرسید پر شده؟!؟
شاگردها گفتند بله این بار دیگر پر شده...
.
استاد کیسه ی دیگری را باز کرد وکمی خاک بیرون اورد و در گلدان ریخت
خاک فضای خالی میان سنگها را پر کرد و تا لبه گلدان رسید!!!
استاد گفت بسیار خوب دیگر گلدان پر شده است.فکر می کنید می خواستم
چه چیزی را به شما بیاموزم؟!
شاگردی گفت:این که مهم نیست ادم چقدر گرفتار باشد همیشه وقتی برای پرداختن
به کارهای دیگر هم وجود دارد....
استاد گفت: اصلا. این نمایش کوچک نشان می دهد که اگر اول سنگهای بزرگ
را در گلدان نیندازیم بعدا نمی توانیم!!!
پس مسا یل بزرگ در زندگی ما کدامند؟!؟!
برنامه هایی که به تاخیر می اندازیم.
ماجراهایی که به سراغشان نمی رویم.
عشقهایی که برای انها نمی جنگیم.
کدامند؟!؟!
از خود بپرسید سنگهای بزرگ زندگیتان کدامند
که اتش خداوند را در دل شما زنده نگاه می دارند.
و بی درنگ انها را در گلدان تصمیم های خود بیندازید وگرنه دیگر
جایی برای انها پیدا نمی کنید!!!!!
.jpg)
سلاااام
سلام به همه ی شما دوستای گلم
تصمیم گرفتیم از این به بعد واستون از حکایتهای
پائولوکوئلیو بنویسیم امیدوارم خوشتون بیاد.
حتما نظر بدین دوست داریم نظر شمارو هم بدونیم....
كاش مي دانستي دلم در حسرت دوباره ديدنت درسينه مي سوزد
كاش مي دانستي شمع آرزوهاي مرا باد جدايي تو خاموش كرد
كاش مي دانستي جاي تو براي هميشه كنار تنهايي من خاليست
كاش ميدانستي اين دل پس از تو ديگر ارزش نگه داشتن ندارد
كاش قصه تنهايي مرا از چشمان بي فروغم مي خواندي
حالا چگونه به نبودن هميشگي ات عادت كنم؟؟


با من بمان همسفرم اي تو مظهر زيبايي ها ، اي تو همسفر جاده
هاي بي پايان زندگي با من بمان عزيزم اي تو به بلندي كوه ها ، به
درخشندگي ستاره ها ، به گرمي خورشيد ، به وسعت دشت عشق با ماندنت با من ، مرا كه حقير و پر از نيازم ، مني كه خاموش و بي نورم ،
مني كه سرد وخالي ام كمي اميدوار به زندگي كن! اي تو ساحل
عاشقي ، اي كه اشكهاي روي گونه هايت مانند شبنمي روي گل
است ، اي كه صداي نفسهايت مانند صداي امواج درياي عاشقي است
، اي كه حرفهايت به شيريني قند ونبات است با من بمان و مني كه
همان كوير تشنه و بي جانم ، مني كه شاخه اي خشك و مني كه
خسته و خورد از زندگي ام آرام كن بمان اي همسفر جاده هاي خسته
و خالي ام ، بمان و در اين راه هاي پر فراز و نشيب زندگي ام بهترين
همسفر و همدم و فرشته نجات باش بمان تا با هم از حادثه ها بگذريم
، از پلي كه بر روي دره هاي بي محبتي و جدايي مي باشد عبور كنيم
تا به مقصدمان كه خانه دل سرخ است برسيم اي تو كه خون عاشقي
را در رگهاي سرد و خشك من جاري ساختي ، اي كه نفسي دوباره به
زندگي من دادي ، اي كه حال و هوايي دوباره به دنياي عاشقي من
دادي ، با من بمان تا ديگربر نام عشق لعنت نگويم، بمان تا ديگر عشق
را در ذهنم پوچ و بي هويت ندانم! عشق اگر همان عشق قصه ها باشد
واقعي است ، عشق اگر به شيريني عشق ليلي و مجنون باشيد
واقعي است ، پس بيا ، بيا با من بمان تا با هم قصه اي ديگر در صحنه
روزگار بر جا بگذاريم و ما همان ليلي و مجنون دوم قصه ها و افسانه
شويم ، بيا ما حتي از ليلي و مجنون نيز حادثه ساز تر و عاشقتر و
ديوانه تر باشيم اي كه تو با اراده و اطمينان همسفرم شدي ، و با
احساسي پاك و پر ازعشق پا به اين جاده هاي پر فراز زندگي ام
گذاشتي تا پايان راه با من باش ، و دستت را از من جدا نكن! مرا دراين
جاده هاي تشنه و پر از درد رها نكن ، مرا تنها نگذار عزيزم ، قلب مرا
آرام كن عزيزم! به من اميد بده كه به آن مقصدي كه ميخواهيم خواهيم
رسيد عزيزم! اي مظهر زيبايي ها ، اي گل شقايقي كه در تپه دلم
روييده اي تا ابد با من بمان عزيزم
پس بیا خوبیها را + و بدیها را – کنیم و زیر رادیکال قرار دهیم و از ان جذر محبت بگیریم.
محبوبم تو را چه بنامم x یا y ؟؟؟؟
فقط می دانم که sin لبانت با cos چشمانم مساوی است.من و تو یک عامل مشترک بودیم که هیچ ریاضی دانی نمی توانست ما را به توان برساند.تنها فیثا غورس ریاضیدان یونانی است که توانست ما را از راه معادله ی دو مجهولی کنار هم بیاورد و به توان برساند تا از راه اتحاد مزدوج باهم ازدواج کنیم....

امروز : دارم به فردایی فکر می کنم که ما دیگر نباشیم و دیگران باشند
و به فردای خویش فکر کنند.
فردا: حالا قرار است من دیگر نباشم و دیگران به فردایشان فکر کنند.
شاید دیروز: دارم فکر می کنم به زودی که من باشم و به اینده ام فکر کنم.
پایان : در ملول این روزها که رفته اند.همه امدند و رفتندو هیچکدام به
همیشگی بودن خدا فکر نکرد…

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد، ديوانه هيچ نداشت و گريست،
گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد،
اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است
کاش مي دانستم بعد از مرگم اولين اشک از چشمان چه کسي جاري مي شود،
و آخرين سياهپوش که مرا به فراموشي مي سپارد چه کسي خواهد بود
تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم
تنها برای تو قلب مهربان تو می نویسم که اولین عشق بی انتهای زندگی ام هستی
هزاران گل را به پای تو که ناخواسته در دام عشقت اسیر شده ام می ریزم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستت دارم و بدان که دنیا با حضور تو معنا گرفته

